تبليغاتX
آسمانی
هر که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند .

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

صيغه عقد را در حرم حضرت عبدالعظيم خواندند و عروسي در ماه رمضان سر گرفت.همان هفته اول همه چيز مشخص شد:« من كاري به كار تو ندارم .به هر صورت كه ميل داري لباس بخر و بپوش .اما آنچه از تو ميخواهم اين است كه واجبات را انجام دهي و محرمات را ترك كني.يعني گناه نكني.  «

 ------------------------------------------------

در آن جلسه فوق العاده كه امام تشكيل داده بود اعلاميه اي در مخالفت با لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي تنظيم شد و عده اي از علما آن را امضاء كردند.

علمايي كه امضاء نكردند ميگفتند:«شاه شيعه است. مگر مي شود با شاه شيعه مبارزه كرد. اگر او نباشد مملكت خواه ناخواه در دام كمونيستها مي افتد. تنها راه جلوگيري از تسلط ماركسيستها حمايت از شاه است

   ------------------------------------------------

يك گوني كتاب و نشريه را كول كرده بودند و آورده بودند قم.  48  كتاب مختلف از ميسيونرهاي مسيحي و كلي نشريه «راه عيسي» و «راه مريم»  كه رايگان به آدرس افراد مختلف فرستاده مي شد.

يكي يكي كتابها را به امام نشان ميدادند.امام هر كدام را كه نگاه ميكرد، مي گفت: «ديده ام.ديده ام. اين راهم ديده ام.» همه را كه ديد گفت:« دو تا كتاب ديگر هم هست. شما آنها را نديده ايد؟«

  ------------------------------------------------

13 آبان 43 بود.به تبعيد نا معلومي مي رفت. اما در زندان قيطريه به خانم گفته بود:«طرفداران من الان توي گهواره ها هستند

  ------------------------------------------------

عده اي معتقد بودند كه او انگليسي است برخي هم اصرار داشتند كه آمريكايي است. او را تارك الصلوة مي دانستند. مي گفتند روزه نمي گيرد اما زردچوبه به صورتش مي مالد كه بگويد روزه مي گيرم.

   ------------------------------------------------

آمده بود بيرون ديده بود پشت نرده ها مردم ايستاده اند براي ملاقات. رييس دفترش را صدا كرد. گفت :نمي بينيد مردم آن بيرون توي فشار هستند؟«اگر نرده ها را بر نداريد ، خودم همين فردا آتششان ميزنم

  ------------------------------------------------

جوانها كه ذوق زده شده بودند ، شروع كردند به شعار دادن:روح مني خميني، بت شكني خميني. امام عبايش را پهن كرد روي زمين و نشست . گفت:«شما روح من هستيد

  ------------------------------------------------

پرسيده بود چرا جنگ را شروع كرديد؟ سفير گفته بود »:آنها شروع كردند، ما فقط دفاع»...حرف سفير تمام نشده بود سيلي محكمي صورتش را سرخ كرده بود.

نيمه شب خبرش به امام رسيد. امام گفت:«همين حالا يك نفر مرد مي خوام».هرچه گفتند :آقا شوروي قدرت اول دنياست .گوش نكرد.گفت:«اگر نمي رويد ، خودم برم؟»

نيمه شب زنگ سفارت شوروي به صدا در آمد. گفت :«با سفیر كار دارم».گفتند: سفير خواب است.گفت :«بگو از طرف رهبر ايران آمده ام.پيغام مهمي دارم».سفير آمد . با چشماني پف كرده. بدون حرف پيش ، سيلي محكمي خواب را از سرش پراند.

  ------------------------------------------------

رسيدم بالاي سرش، فشارش افتاده بود روي پنج. از نظر پزشكي يعني مرگ. دو ساعت طول كشيد تا علائم حياتي اش ثابت شد. ملحفه را آهسته كشيدم روي سينه اش. چشمش را باز كرد. خواست بلند شود. گفتم: چه كار ميكنيد؟ بي رمق گفت: نماز.

به دستش سرم وصل بود. گفتم آقا ؛ شما در فقه مجتهد هستيد و من در طب. حركت براي شما به فتواي من حرام است.

هر دو دستش را به قدر چند سانت بالا آورد و تكبيرة الاحرام گفت و خوابيده نماز خواند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:53  توسط مهدی   |