تبليغاتX
آسمانی
هر که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند .
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا راشکرفروش که عمرش دراز باد چراغرور حسنت اجازت مگر نداد ای گلبه خلق و لطف توان کرد صید اهل نظرندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیستچو با حبیب نشینی و باده پیماییجز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیبدر آسمان نه عجب گر به گفته حافظ که سر به کوه و بیابان تو داده​ای ما راتفقدی نکند طوطی شکرخا راکه پرسشی نکنی عندلیب شیدا رابه بند و دام نگیرند مرغ دانا راسهی قدان سیه چشم ماه سیما رابه یاد دار محبان بادپیما راکه وضع مهر و وفا نیست روی زیبا راسرود زهره به رقص آورد مسیحا را
 

 

چونست حال بستان ای باد نوبهاریای گنج نوشدارو با خستگان نگه کنیا خلوتی برآور یا برقعی فروهلهر ساعت از لطیفی رویت عرق برآردعودست زیر دامن یا گل در آستینتگل نسبتی ندارد با روی دلفریبتوقتی کمند زلفت دیگر کمان ابروور قید می​گشایی وحشی نمی​گریزدز اول وفا نمودی چندان که دل ربودیعمری دگر بباید بعد از فراق ما راترسم نماز صوفی با صحبت خیالتهر درد را که بینی درمان و چاره​ای هست کز بلبلان برآمد فریاد بی​قراریمرهم به دست و ما را مجروح می​گذاریور نه به شکل شیرین شور از جهان برآریچون بر شکوفه آید باران نوبهارییا مشک در گریبان بنمای تا چه داریتو در میان گل​ها چون گل میان خاریاین می​کشد به زورم وان می​کشد به زاریدربند خوبرویان خوشتر که رستگاریچون مهر سخت کردم سست آمدی به یاریکاین عمر صرف کردیم اندر امیدواریباطل بود که صورت بر قبله می​نگاریدرمان درد سعدی با دوست سازگاری

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:51  توسط مهدی   | 

قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است

یازده بار شمرديم يكي باز كم است

اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است

عرق شرم زمين استكه سرباز كم است 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:49  توسط مهدی   |