حاج علی پیرزاده پدر بزرگوار شهید پیرزاده از عاشقان امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بودند. قبل از تولد ابوالفضل حاج علی پسری نداشت و خداوند چهار دختر به او عطا فرموده بود.
در سفری که حاج علی به کربلا دارد در کنار حرم حضرت ابوالفضل عباس (ع) به امام حسین (ع) عرض می کند «یا ابا عبدالله شما دعا کن خداوند به من پسری عطا کند من مثل حضرت ابوالفضل (ع) درپیشگاه اسلام به قربانگاه ببرم تا فدای اسلام شود».
چس از این سفر، یکسال نشده خدا پسری برای حاج علی هدیه می کند و او هم نام پسرش را به احترام حضرت ابا عبدا... (ع) "ابوالفضل" می گذارد.

***
 شهيد ابوالفضل پيرزاده در تاريخ  1334 در شهر حسيني اردبيل ديده به جهان گشود. دوران ابتدايي خود را در اين شهر به پايان رساند. سپس براي فراگيري علوم ديني و به خاطر آشنایی که با آیت الله مروج و آیت الله مشکینی و علمای منطقه داشت برای تحصیل علوم دینی به قم عزیمت می کند و در مدرسه حقانی یکی از شاگردان ممتاز شهید آیت الله قدوسی می گردد و از خدمت آیت الله بهشتی در آن حوزه هم استفاده می نماید.
همزمان با مبارزات مردم با رژیم طاغوت، با هدایت و راهنمایی علما در نوک جریانات مردمی شهر اردبیل قرار می گیرد. به همین علت ساواک وی را به شدت تحت نظر می گیرد.
خود شهید پیرزاده تعریف می کند که یک روز در مدرسه ی حقانی قم در وسط حیاط مدرسه مشغول شستن ظرف بودم. دیدم که یک مامور از ساواک با شهید آیت الله قدوسی (رئیس حوزه علمیه حقانی) به طرف طبقات بالا می روند شهید قدوسی رو به طرف من کردند و گفتند: آقای ناصری! این آقا آمده است، آقای پیرزاده را با خودش ببرد شما برو به حجره اش و او را صدا کن بیاید. من با این اشاره شهید قدوسی متوجه حضور ساواک برای دستگیری خودم شدم، لذا گفتم: چشم استاد. و فورا پله های طبقه اول و دوم و سوم را بالا رفتم و از پشت بام مدرسه به بام های دیگر و از جایی از تیر چراغ برق پایین آمدم و فرار کردم.

 ***
در 18 دی 57 و در ایام محرم، فیلم کوتاهی از زندان اوین، جنایات رژیم پهلوی در حادثه خونین 17 شهریور و تصویر مردمی که دست خونین خود را به دیوار می زدند، بوسیله دستگاه پخش فیلم، در مسجد نواب صفوی به مردم نشان می دهد که آنجا شعار “مرگ بر شاه” و “کاخ یزید زمان ویران باد” بوسیله مرحوم جعفری مداح بیان شد و مردم هم با شدت جواب دادند.
ابوالفضل آن شب ساعت 12.5 به خانه بر می گردد. همان شب مامورین شهربانی را دستگیر می کنند. رییس شهربانی از او بازجویی می کند و ابوالفضل در جواب وی که پرسیده بود این فیلم ها را از چه کسی گرفته ای؟ اسم آیت الله مروج را می برد. چون می دانست ساواک بخاطر جایگاه خاص آیت الله مروج نمی تواند با ایشان برخورد تندی داشته باشد.
در دادگاه نیز قاضی پرونده وی که خود از مخالفین شاه بوده است با وی همکاری می کند و پیرزاده آزاد می شود.

 ***
عده ای از جوانان اهل محل را شب های جمعه در مسجد محله جمع می کرد و کتابهای شهید مطهری را با هم مرور می کردند.
بسیار به این جلسه اهتمام داشت تا جایی که در شب عروسی خود در حالی که بعضی علما از جمله آیت الله مروج نیز دعوت بوده اند این کلاس را تعطیل نکرد. برای اینکه کلاس تعطیل نشود قرار می شود که ده دقیقه هم شده در کلاس شرکت کند و به همراه رجب نژاد (یکی از دوستان) به مسجد می رود. اما جلسه بیش از یک ساعت طول می کشد و بالاخره با اشاره های رجب نژاد جلسه به اتمام می رسد.
پس از پایان جلسه شهید پیرزاده به رجب نژاد می گوید به خدا فراموش کرده بودم  اگر اشاره نمی کردی یادم رفته بود. حدود ساعت 5/ 11 به منزل می رسند و متوجه می شوند مهمانها اکثرا رفته اند.
هر چه اصرار می کنند که کت بپوشد، امتناع می کند و می گوید: لباس دامادی ام هم همین لباس سپاه است، کفنم هم این لباس سپاه است.

 ***
چند روز مانده به شهادتش همسرش چنین تعریف می کند:  نزدیک نماز صبح بود، دیدم ابوالفضل بیدار شده است و مرتب می گوید الله اکبر  سبحان الله لااله الا الله. پرسیدم چی شده؟ خواب دیدی؟ هی اصرار کردم تا آخرش گفت که: رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به شدت بوسه بر لبهایم زد آنچنان از آن بوسه مستم که نمی توانم حالم را بیان کنم. بعد گفت که فکر می کنم شهادتم نزدیک شده است.
خواهر شهید پیرزاده نیز چنین نقل می کند که شب شهادت ایشان در منزل پدری بودیم. دیدم چهره ابوالفضل خیلی نورانی شده است. سر سفره بودیم داشتیم شام می خوردیم گفت خواهرم بیا مرا ببوس. از او خجالت کشیدم، اما رفتم و صورتش را بوسیدم. گفتم : چرا این حرف را زدی؟
گفت: «من شهید می شوم و دیگر تو نمی توانی مرا ببینی» و آن آخرین دیدار من و برادرم بود.
یکی از همسایگان شهید نیز می گوید: قبل از شهادت ایشان در خواب دیدم که تشییع جنازه عظیمی در اردبیل انجام می شود. گفتم که این کیست که به این عظمت تشییع می شود؟ هاتفی به من گفت :که این تشییع جنازه جعفر طیار است و درجه مقام این شهید همچون جعفر طیار است. بعد از آن خواب بود که شهید پیرزاده به شهادت رسید.

 ***
بعد از ظهر  هفتم آذر ماه سال 1360 به همراه چند تن از دانش آموزان از دبیرستان طالقانی خارج می شود. منافقان که نفرتی بسیار از ابوالفضل دارند در کمین وی هستند. ناگهان صدای تیراندازی به گوش می رسد و شهید پیرزاده پس از آنکه دانش آموزان را از خود دور می کند مورد اصابت 13 گلوله یکی از منافقان قرار می گیرد. هر دو دست شهید پیرزاده بر اثر اصابت گلوله ها شکسته می شود. ضارب بسرعت از محل دور می شود اما مردم او را تعقیب می کنند. یکی دیگر از منافقان که در خودرویی منتظر ضارب است دست پاچه شده و پا به فرار می گذارد و ضارب که سعی دارد با شلیک تیر هوایی مردم را بترساند توسط اهالی دستگیر می شود. 
شهید پیرزاده بلافاصله بوسیله خودروی یکی از معلمان مدرسه به بیمارستان انتقال داده می شود .اما قبل از ورود به اتاق عمل در مسیر راهروبیمارستان با چهره ای آرام و روحانی، قامت خود را راست کرده و سرش را روبه آسمان نموده و کلمه ا... را به زبان می آورد سپس چشمانش را بسته و به درجه رفیع شهادت نائل می آید.