قبلا + + + در مورد دموکراسی نوشته ام در این مطلب ایراداتی که اکثرا نیز توسط متفکران غربی بر دموکراسی وارد شده است را مرور می کنیم:

1 . افلاطون در کتاب "جمهوریت"  خود می گوید: «این سخن خطا است که بگوئیم سخن اکثریت درست است. وقتی شما مریض می شوید، نمی گوئید که اکثریت ببینند که من چه بیماری دارم ، می روید نزد طبیب یا کسی که تخصصش این است. پس چرا موقع حکومت کردن باید به نظر اکثریت توجه کنیم؟»
با توجه به اینکه در دموکراسی مستقیم، همه افراد جامعه صلاحیت دخالت در امور را به جهت عدم تخصص ندارند، دموکراسی غیر مستقیم توسط متفکران غربی تجویز می شود. در دموکراسی غیر مستقیم، نمایندگان مردم بجای آنها وکالت دارند تا در مجلس تصمیم گیری کنند، اما غالبا این نمایندگان، نماینده حزب هستند و نه نماینده مردم. احزاب نیز به کمک تبلیغات و حمایت سرمایه داران خود را به مردم معرفی می کنند. بنابراین متکی به خواست سرمایه داران هستند. در نهایت، دموکراسی غیرمستقیم در اصل حکومت اراده سرمایه داران است نه مردم.

2 . ایراد دیگری که به دمکراسی وارد می شود این است که هیچ تضمینی وجود ندارد خواست مردم به مصلحت و منفعت باشد، بنا به شهادت تاریخ اکثر مردم در اغلب اوقات اشتباه می کنند، پس چطور می شود به رای اکثریت استناد کرد؟ علاوه بر این معمولا بین خواست مردم و منافع حکومتی تعارض وجود دارد. بعنوان مثال عموم مردم خواهان  این هستند که مالیات نپردازند اما اگر مالیات پرداخته نشود اداره جامعه با مشکل مواجه خواهد شد. بنابراین گاها اداره کنندگان جامعه حتی در جوامع دموکراتیک رفتاری بر خلاف خواسته عموم مردم را انجام می دهند. حال در چنین شرایطی حق با چه کسی است با مردم یا نمایندگان مردم؟ در این حالت خواست مردم ارجحیت دارد یا منافع جامعه؟

3. ایراد سوم به دموکراسی آن است که بر فرض این که اکثریت حرف درست می زنند و حق قانونگذاری و حکومت کردن دارند، دلیل تبعیت اقلیت از اکثریت چیست؟ واضح است که بر هیچ موضوعی صد درصد مردم اتفاق نظر ندارند و همواره اقلیت مخالفی وجود دارد. چرا این اقلیت باید از اکثریت تبعیت کند؟ برچه اساس عقلی و منطقی اکثریت حق دارد برای اقلیت تصمیم بگیرد و بر او حکومت کند؟

4. چهارمین انتقاد نیز حول مفهوم مردم است. هیچگاه مفهوم حاکمیت مردم تحقق واقعی پیدا نکرده وهمیشه مردم، یک مفهوم انتزاعی بوده است. در دموکراسی های غربی حکومت اکثریت تحقق نمی یابد. یعنی اگر 50 درصد مردم در انتخابات شرکت کنند و تنها 50 درصد رای دهندگان+1 به موضوعی رای دهند، آن موضوع رسمیت می یابد، با اینکه تنها منعکس کننده اراده 25% کل مردم است. یعنی دموکراسی نیز به معنایی دیگر، نوعی حکومت اقلیت است.

5. در دموکراسی، هیچ ثباتی در حکومت نمی تواند وجود داشته باشد. حتی اگر بگوییم هر سال رای گیری کنیم، ممکن است در خلال یک سال، نظر و ایده رای دهندگان تغییر کند. اگر قرار باشد هربار که نظرات تغییر کرد، حکومت فورا عوض شود، به معنای بی ثباتی محض حکومت خواهد بود. این مساله با فلسفه و ضرورت حکومت در تضاد است.

6 . بنیان دموکراسی بر این است که انسان حق حاکمیت بر انسان را دارد و این اساسی ترین ایراد وارد شده در دموکراسی است. خود این گزاره باید اثبات شود و به طور پیش فرض پذیرفته نیست. در اسلام تنها خداست که حق حاکمیت بر انسان را دارد و انسانی که از جانب خدا مأذون نباشد، نمی تواند بر انسان دیگری حکومت کند. چون انسان حق حاکمیت ندارد، منتخب او نیز در دموکراسی مستقیم، حق حاکمیت ندارد. زیرا وقتی کسی خودش حقی را ندارد، نمی تواند آن را به دیگری توکیل کند.

غالب طرفداران دموکراسی در پاسخ به انتقادات بالا می گویند ما دموکراسی را می پذیریم تا هرج و مرج را نپذیریم و از آنجا که دموکراسی بهتر از سایر حکومتها و نه حکومت ایده آل است، ناگزیر از پذیرش آن هستیم. این در حالیست که غرب می تواند با پذیرش حکومت الهی و بازگشت از راه اشتباهی که با انتخاب اومانیسم بعنوان سر لوحه امور مرتکب شده است، خود را از این بن بست خود ساخته خارج کند.

 منابع:
حکمت اصول سیاسی اسلام، علامه محمد تقی جعفری
پرسشها و پاسخها، علامه محمدتقی مصباح یزدی
نارسائی های دموکراسی لیبرال، شهریار زرشناس
نظام سیاسی در اسلام، علی اصغر نصرتی