پدر را از این پس هزار عاشورا است

حکایتی که نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت. حکایت آتشی که می‌سوزاند، خاکستر می‌کند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.

آنگه «حسبنا کتاب الهی خدا را نمی‌شناخت. نمی‌دانست که یکی از او ثقل به تنهایی، آفرینش را واژگون می‌کند. نه او بلکه مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام، کتاب نیست و قرآن بدون امام، خانه‌ی بی‌صاحبخانه است. دستهای پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود که دستهای فتنه در سقیفه‌ی بنی ساعده به هم گره خورد گره در کار اسلام محمدی افکند. به عمر و ابوبکر گفتند: حکومت رفت ـ کجا ـ از جاده‌ی سقیفه پیچید و رفت به سمت انصار. عمر به ابوبکر گفت تا دیر نشده ببینیم بر سر راه، ابوعبیده‌ی جراح را هم برداشتند و شتابان عازم سقیفه شدند. قرار بر این شده بود که ابوبکر، حکومت را به عمر و ابوعبیده جراح تعارف کند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند همین کار را هم کردند سپس عمر با زبان تازیانه از مردم خواست که وحدت مسلمین را نشکنند و با خلیفه پیامبر‍‍! بیعت کنند. پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد ـ بیرون بیائید، بیرون بیائید و گرنه همه‌تان را آتش می‌زنیم. صدا، صدای عمر بود. تو حلقه‌ی میان نبوت و ولایت بودی، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت محال بود کسی نداند آن‌که پشت در ایستاده، پاره‌ی تن رسول الله است. پدر عمر را بلند کرد بر زمین کوبید، گردن و بینی‌اش را به خاک مالید و چون شیر غرید ـ ای پسر صحاک! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت، اگر مأمور به صبر و سکوت نبودم، به تو می‌فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه؟ به خود نیامدند و از رو نرفند. عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و دیگران، ریسمان در گردن پدر افکندند تا او را برای بیعت گرفتن به مسجد ببرند پدر گفت: بیعت نمی‌کنم و من در سقیفه نبودم اما استدلال شما در آنجا این بود که شما از انصار به پیامبر نزدیک‌تر بوده‌اید پس خلافت از آن شماست. من بر مبنای همین استدلالتان به شما می‌گویم که خلافت حق من است، هیچ‌کس به پیامبر نزدیک‌تر از من نبوده و نیست. تو وقتی به هوش آمدی به مسجد رفتی و دیدی شمشیر بالای سر علی است ـ فریاد کشیدی ای ابوبکر اگر دست از سر پسرعمویم برنداری، همه تان را نفرین می‌کنم ولی پدر تو را نگذاشت که نفرین بکنی. من نمی‌دانم کدام توان، تو را برپا نگاه داشته بود. تو از علی، خسته‌تر، علی از تو خسته‌تر، تو از علی‌ مظلوم‌تر، علی از تو مظلوم‌تر.

هر دو به خانه آمدید، اما چه آمدنی. تو چون کشتی شکسته، پهلو گرفتی. قبول کن مادر‍! که غم عاشورا هر چه باشد، به این سنگینی نیست. پدر به هنگام تغسیل، روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و پهلوی تو را و پدر را از این پس هزار عاشورا است.

برگرفته از : کشتی پهلو گرفته - سید مهدی شجاعی

مطمئن باش مادر ...

... خدا را شکر ، خدا را شکر ، امروز حال مادر بهتر است ...

ان شا الله مادر جون زودتر خوب میشی ! دوباره با هم میریم بیرون شهر ، کنار مزار عمو جان حمزه ،    و باز هم از رشادت های عمو و بابا تو جنگ  بدر و احد برایم تعریف خواهی کرد ...

عمو جان  ، عمو ،  ای  کاش اینجا بودی ، تا مثل گذشته ها که کسی جرات نگاه چپ به رسول خدا نداشت ، امروز هم کسی  جرات نمیکرد نگاه کینه توزش را  به دختر رسول الله بدوزد ...

مصلحت دین خدا ، مدتهاست دستهای بابا را بسته ...

 عمو جان ،  تا به  حال بابا را اینگونه  ندیده بودم ، از بعد سوختن درب خانه ، انگار پرو بال بابا هم سوخته ... گاهی وقت ها به دور  از نگاه مادر ، یک گوشه میشیند و زانو هایش را بغل میکند  و خیره میشود به درب خانه...

خدا را شکر عموجان ،!  بابا همراه  ما  در کوچه نبود ... وگرنه!؟ ... وگرنه!؟ ...

ای کاش عمو جان قدم بلند تر بود ... بلند و بلند ...

هرچی رو پنجه های پاهایم  فشار آوردم ، قدم به صورت مادر نرسید ...

شرمنده ام مادر ... شرمنده ...

اما قول میدهم مادر جان شرمندگیم را تا ابد از نگاه پدر در سینه ام پنهان کنم ، همانطور که تو میخواهی مادر

مطمئن باش مادر

مطمئن باش مادر همانطور خواهم بود که تو میخواهی


یکی  انگار  داره دل رو ،   به یک  جای غریبی میکشونه

اونکه با چادر خاکی ، گناهای همه را میپوشونه

انگاری دست خودم نیست ،  انگاری داره دلم باز بهونه

چشم گریون ،  مثل بارون ،  میچکند اشک های من دونه دونه ...

و ما نیز مادر جان قول میدهیم همانطوری باشیم که تو میخواهی ...

به خاک های چادرت قسم ، یک نگاهم کن ... مادر جان

مصطفی رحیل