حکایتی که نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت. حکایت آتشی که می‌سوزاند، خاکستر می‌کند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.

آنگه «حسبنا کتاب الهی خدا را نمی‌شناخت. نمی‌دانست که یکی از او ثقل به تنهایی، آفرینش را واژگون می‌کند. نه او بلکه مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام، کتاب نیست و قرآن بدون امام، خانه‌ی بی‌صاحبخانه است. دستهای پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود که دستهای فتنه در سقیفه‌ی بنی ساعده به هم گره خورد گره در کار اسلام محمدی افکند. به عمر و ابوبکر گفتند: حکومت رفت ـ کجا ـ از جاده‌ی سقیفه پیچید و رفت به سمت انصار. عمر به ابوبکر گفت تا دیر نشده ببینیم بر سر راه، ابوعبیده‌ی جراح را هم برداشتند و شتابان عازم سقیفه شدند. قرار بر این شده بود که ابوبکر، حکومت را به عمر و ابوعبیده جراح تعارف کند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند همین کار را هم کردند سپس عمر با زبان تازیانه از مردم خواست که وحدت مسلمین را نشکنند و با خلیفه پیامبر‍‍! بیعت کنند. پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد ـ بیرون بیائید، بیرون بیائید و گرنه همه‌تان را آتش می‌زنیم. صدا، صدای عمر بود. تو حلقه‌ی میان نبوت و ولایت بودی، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت محال بود کسی نداند آن‌که پشت در ایستاده، پاره‌ی تن رسول الله است. پدر عمر را بلند کرد بر زمین کوبید، گردن و بینی‌اش را به خاک مالید و چون شیر غرید ـ ای پسر صحاک! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت، اگر مأمور به صبر و سکوت نبودم، به تو می‌فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه؟ به خود نیامدند و از رو نرفند. عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و دیگران، ریسمان در گردن پدر افکندند تا او را برای بیعت گرفتن به مسجد ببرند پدر گفت: بیعت نمی‌کنم و من در سقیفه نبودم اما استدلال شما در آنجا این بود که شما از انصار به پیامبر نزدیک‌تر بوده‌اید پس خلافت از آن شماست. من بر مبنای همین استدلالتان به شما می‌گویم که خلافت حق من است، هیچ‌کس به پیامبر نزدیک‌تر از من نبوده و نیست. تو وقتی به هوش آمدی به مسجد رفتی و دیدی شمشیر بالای سر علی است ـ فریاد کشیدی ای ابوبکر اگر دست از سر پسرعمویم برنداری، همه تان را نفرین می‌کنم ولی پدر تو را نگذاشت که نفرین بکنی. من نمی‌دانم کدام توان، تو را برپا نگاه داشته بود. تو از علی، خسته‌تر، علی از تو خسته‌تر، تو از علی‌ مظلوم‌تر، علی از تو مظلوم‌تر.

هر دو به خانه آمدید، اما چه آمدنی. تو چون کشتی شکسته، پهلو گرفتی. قبول کن مادر‍! که غم عاشورا هر چه باشد، به این سنگینی نیست. پدر به هنگام تغسیل، روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و پهلوی تو را و پدر را از این پس هزار عاشورا است.

برگرفته از : کشتی پهلو گرفته - سید مهدی شجاعی