نسبت دین با سیاست
در درجه اول، اینکه دین و سیاست تا چه اندازه ای به یکدیگر مرتبط هستند به تعریف دین بستگی دارد. در جوامع و مکاتبی که دین امری صرفا فردی محسوب می شود و فقط دامنه محدودی از ارتباط انسان و خدا را در برمی گیرد، دین زیر مجموعه آداب و سنن اجتماعی و فرهنگی تلقی می شود. این نگاه نزدیک ترین نگاهی است که غرب نسبت به دین دارد. دین در غرب فقط در اموری مانند مناجات، مراسمات مذهبی، نوع دوستی و یاری طلبیدن از یک قدرت مبهم در هنگام بلایا و صرفا جهت آرامش، بکار گرفته می شود. این دین مجموعه ای از نیایش ها و داستانهای قدیمی و اشعاری با مضامین اخلاقی است و در مسائل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نقش مستقیمی ندارد. در چنین حالتی دین امری تشریفاتی بوده هیچ نقش مهمی در سرنوشت بشر ندارد. جدائی دین از ابعاد اجتماعی زندگی بشر را اصطلاحا «سکولاریسم» می گویند. جوامع غربی پس از قرون وسطا به دلایل مختلف به سکولاریسم روی آورد. شاید اصلی ترین دلیل که سایر علتها از آن نشات می گیرد، تحریف شده بودن ادیان در جوامع غربی بود. یعنی «فردی بودن» مسیحیت و یهودیت در درجه اول نتیجه ناتوانی آن ادیان در ارائه دستورالعملی مناسب برای جامعه بوده است. این علت در کنار عملکرد ظالمانه کلیسا و دینمداران قرون وسطا باعث شد غرب در دوران رنسانس به سکولاریسم روی آورد و پس از آن در سایر کشورها مخصوصا کشورهای اسلامی برای دور نگاه داشتن عالمان دینی و به منظور بر سرکار آوردن حاکمانی که شیفته و مرعوب مظاهر غرب شده اند، به ترویج سکولاریسم پرداخته و علت اصلی پیشرفت غرب را در کنار گذاشتن دین معرفی نماید.
اما از نگاه اسلام، دین امری فردی و غیر اجتماعی نیست. اسلام خداوند را خالق و مالک عالم هستی می داند، و حق حاکمیت را فقط برای خدا قائل است. یعنی طبق نظر اسلام انسانها حتی بر خودشان نیز حق حاکمیت ندارند و باید تمام شئون زندگی خود را در سایه احکام صادره از دین تنظیم نمایند:
هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند
، اختیاری داشته باشد. (احزاب - 36)
این دیدگاه باعث می شود دین نه تنها بر سیاست بلکه بر تمام مناسبات فردی و اجتماعی انسانها حاکم باشد. قبول این امر بستگی به پذیرش این دارد که دین اسلام کاملترین دین و بالاترین نسخه سعادت دنیوی و اخروی انسانهاست. دین (اسلام) می تواند با مجموعه دستوالعملها و باید و نبایدها به اصلاح امور، آبادانی کشورها و تدبیر امور مسلمین بپردازد، که این امور همان تعریف سیاست است.
در واقع اولین سیاستمدار عالم خداوند متعال است که با ارسال رسولان و دستورات الهی به هدایت تشریعی بشر (در کنار هدایت تکوینی) پرداخته است. انبیا و سپس امامان (علیهم السلام) نیز همواره بدنبال اجرای احکام الهی و تشکیل حکومت بوده اند که فقط در مواردی توانستند موفق به این امر شوند و تمام حکومتهای دیگر (به دلیل اینکه حق حاکمیت بر انسانها را نداشتند) حکومتهای طاغوت به شمار می روند. در زمان غیبت امام معصوم (ع) نیز فقها بنا به دستور اهل بیت (ع) مامور بوده اند در حد امکان به اجرای دستورات فردی و اجتماعی دین و سیاست در امور مسلمین بپردازند. از این رو حضرت امام خمینی (ره) درباره نسبت دین و سیاست می فرمایند: « سیاست برای روحانیون و برای انبیاء و اولیای خدا است... والله اسلام تمامش سیاست است, اسلام را بد معرفی كرده اند ... اسلام مكتبی است بر خلاف مكتب های غیر توحیدی, در تمام شؤون فردی, اجتماعی, مادی, معنوی, فرهنگی, سیاسی و اقتصادی, دخالت و نظارت دارد, و از هیچ نكته ولو بسیار ناچیز ... فروگذار نكرده است» (صحیفه نور, ج 11, ص 65).
و تو ای آن که در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده ای، نومید مشو، که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خون خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حصین لازمان و مکان ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان، خود را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی.